سيد محمد باقر برقعى
15
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
بر تن پير خرابات بهجز خرقه نبود * واعظ شهر نگه كن چه ردائى دارد جامهء كهنه ما را به پشيزى نخرند * آنكسى جلوه كند فرّ و كيائى دارد اغنيا را بنشانند به صدر مجلس * نه هرآنكس كه چو من كهنه قبائى دارد عاشقى پيشه كن و بىمى و معشوق مباش * بيدل اندر بر دلدار نه جايى دارد « خاتمى » گرچه سراپاى وجودش درد است * نبود بيم كه او چون تو شفائى دارد تو مرو گر رود روح من و اين تن بىجان ، تو مرو * چون تو بر پيكر بىجان منى جان ، تو مرو ماه اگر رفت پس ابر و دگر باز نگشت * عشق من اى رخ تو چون مه تابان ، تو مرو برود نور ز خورشيد درخشنده چه باك * اى درخشندهتر از لعل بدخشان تو مرو گر فراموش شود عشق زليخا رخ يوسف * قصّهء ليلى و مجنون غزلخوان تو مرو در ميخانه چو بستند و اگر ساقى رفت * چشم مست تو بود ساقى دوران تو مرو آخر اى پادشه دلبرى و حسن و جمال * گر رود ملك جم و تخت سليمان تو مرو سر كويت شدهام معتكف و چشمبهراه * همچو طفلى كه بود بىسروسامان تو مرو از كفم رفت اگر روضه رضوان و بهشت * اى سراپاى وجودت گل و ريحان تو مرو بهر تسكين و تسلّاى وجود دل و دين * اى خداوند دل و قبلهء ايمان تو مرو همه اندام تو شعر است و سرودى جاويد * « خاتمى » گر برود ، اى گل خندان تو مرو رؤيا در دلم دلدار غوغا مىكند * عشوهها بس خوب و زيبا مىكند با نگاه آتشين پرفروغ * ديدگانم را تماشا مىكند من اسير و واله و شيداى او * او مرا همواره رسوا مىكند بر سر كويش هزاران دل اسير * آتشى در خلق بر پا مىكند هركجا پا مىگذارد بىدرنگ * او دو صد دلداده پيدا مىكند جاى مهر و آشتى با عاشقان * قلب خود را سنگ خارا مىكند